
تو از من غافلی و من به فکر بودن با تو
تو دور از من برای خویش دنیایی وسع داری و من تنها در این زندان متروکه
تو در آغوش گرم دیگران مجنون و شیدایی و من با اشکهایم گوشه ای تنها
تو اصلا در وجودت یاد من هستی
سوالی که هزاران بار پرسیدم جوابش را که می دانم
چرا پس باز می پرسم نمی دانم
به یاد روزهای اول عاشق شدن هستم
به یاد روزهایی که برایم غصه می گفتی
به یاد روزگارانی که در تنهاییم با من
صدای رازهایم بودی و دنیای زیبایم
همه آرامشم بودی و حالا نقطه دردی
تو ناقوس وجودم بودی و حالا تو رگباری ز اندوهم
تو را دیگر نمی خواهم
تو را دیگر نمی خواهم چرا که قلب خود را با حصاری قفل کرده ام
و تا آخر کلیدش را به دریاها سپرده ام.

من در انتظار روییدن بودم در انتظار نفسی تازه
ساعت ها از پی هم می گذشتند و انتظار بیهوده بود
مورها ابنار می کردند برای زمستان سوزناک و چکاوکان با فریاد می گفتند از عشق و حیات
خورشید هر چه تابنده تر خودش را به انسانها می فهماند
وابر گاهگاهی که دلش میگرفت میگریست و میگفت که من نیز هستم
باد برگها را نوازش می داد اما از خسته نباشید خبری نبود
پس به ناگاه از خشم خودش را بر سرشان می کوباند
کودکی که زبانش از گفتن نبود با اشاراتی خود را القا می کرد
و همه همه می گماشتند و همه چیز پیدا بود
جز من
نداشتم حرفی از گفتن و نه حالتی از زنده بودن ودر این افکار که چون ریسمانی مرا به سویش می کشید نوری دیدم .
ریسمان را در دستانم لغزاندم و به راه افتادم پس به یاد خورشید و ابر و باد و همه و همه افتادم .
مملو بودم از امید هر لحظه برایم معنایی تازه پیدا می کرد و سرانجام به انتهایش رسیدم
پس در این هنگام خدایم را دیدم و صدای عشق را شنیدم .

من که از عشق سخن می گفتم
دگر اکنون چه بگویم از عشق
که دگر هیچ نباشد در دل
به جز آن درد جدایی ای وای
من که از عالم تنهایی خود بیزارم پس چرا تنهایم ؟
من ندارم سخنی از گفتن و ندارم دلی پر شوق و حیات
من ندارم آسمانی که در آن ماه برایم باشد
به کجا باید رفت ؟
تو بیا
تو بیا تا من را
با خودت از دل این چاه پر از سردی و رنج ببری در دل گرمای کبود
ببری تا جایی که در آن هیچ نباشد جز عشق
جز فضایی مملو از فریاد شور
در سرایی که زمستانی نیست و بهارش پیداست
و الفبای محبت غوغاست
و در آن هر چه که هست عشق هست
آری آنجا کجاست ؟![]()
امروز در این محفل ما
عاشقان گرد به هم آمده اند
راه خورشید دگر بسته شده
آسمان باز و دگر خسته شده
آری آسمان می گرید
و در این بهبهه سبز و کبود
که دگر عشق نبود
و دگر هر چه که بود
نعره ای بود که چون نعره برق همه را نالان کرد
و دل یاران را همچو باران کرد
عاشقی پرپر شد و به دریا پیوست
قصه ای آغاز شد
قصه ای نامفهوم قصه ای ناپیدا
تهی از هر رویا مملو از اشک و تنفر و ریا
تهی از عشق و صفا مملو از ترس و هراس
پس نوای نی کجاست پس صدای تار گیتار محبت ها کجاست
هیچ چیز پیدا نبود
نه صدائی که در آن زمزمه ای از دل مادر باشد
نه هوائی که در آن جای تنفس باشد
نه دلی که پر ز شادی و صداقت باشد
آفتابی هم نبود
تا کسی قلبش را با وجودش گرم سازد تا تواند عشق را بشناسد
سردی و تاریکی
قلبها را با خودش می آمیخت
تا دگر این قلبها عشق را حس نکند
پس کجا هست ته قصه ما
کی به پایان میرسد این رنجها
من به دنبالش به هر جا میروم تا انتها
من نمی بینم کلام آخر این قصه را

در سکوت این نوای دلنشین
من تو را همراز رویای محالم می کنم
در فضای این همه عشق و یقین
من تو را همراه تنهایی قلبم می کنم
من تو را همراه شب های درازم می کنم
در مسیر این سراشیب نگاه زندگی
من تو را همزاد با آوای بودن می کنم
در غبار نور خورشید خزان
من تو را همبازی تنهای کودکی هایم می کنم
آن زمانی که نگاهم با نگاهت آشنایی می کند
من تو را همسفر خود تا کجاها می کنم
من تو را با خود به عرش آسمانها می برم
من تو را تا عمق دریا می برم
دوست دارم با تو باشم تا زمانی که نوار سرخ بودن در رگانم در مسیرش می رود دوست دارم با تو باشم تا زمانی که صدای تیک تاک قلب من باشد برایت تا زمانی که برایت می تپد
در پشت قاب پنجره اتاقكي كاهگلي است
قاليچه اتاق ما غوغايي از اقاقي است
قاصدك قالي ما پر شده از آرزوها
غم توي اين محفل ما غايب و قهر با ما
سنجاقكي كه طرح اون نشسته رو اقاقيا
مست شده از عطر گلها عاشق با نور خدا
آسمون آبي اون قسم ميده به باغبون
تا نزاره اقاقيا غم راه بدن تو دلشون
سروي بزرگ پشت گلهاست ايستاده بالاسرشون
تا شادي رو گم نكنن تا غم رو آزاد نكنن
تا هميشه خداشون و حس بكنن
عاشق عاشق بمونن

همه هستی ام از عشق و تمنا به تو شد
گر تو خواهی که مرا دور بیندازی باز
در بیابانی سرد یا که در بیشه ای دور یا در آبادی هر چند غریت
من به دنبال تو می آیم باز
گر تو خواهی که مرا حبس در این خانه تاریک کنی
باز هم خواهم گفت : من تو را دارم دوست
پس مرا طرد مکن که تمام دل و جانم همه قربانی توست
همه از عشق به تو می نالند
پس امید دیدن در سرایی جاوید
و به همراه دل و صندوق عشق
در افق هایی گرم
من ندانم
من ندانم که چرا مدرسه عشق ویران شد
ویرانکده عشق چرا ظلمان شد
آنجا که بجز مهر و وفا در دل خود هیچ غمی جای نداد
اکنون به چه علت به چنین سردی و تاریکی ها حاصل شد
من ندانم که چه کردند تمام عاشقان
که چنین مدرسه ما تهی از دل شد
عشق را وقتی که دیدم در نگاهت با تمام جان و دل گفتم برایت
گفتم ای معشوق من هستی کنارم تا که من هم باشم آرام جانت
تا برایت من بگویم از محبت بعدها گویم برایت از صداقت
گر نباشی پیش من تا قیامت پس برای چه دلم را گرم سازم با نگاهت
چون که من بی بودنت خیلی غریبم پس برایت باوفایم با تمامی وجودم تا نهایت
